![]() |
![]() |
|
| من بی تو میمیرم عشق من |
|
میخواهم برایت بنویسم از تو
نفس هایم دم و بازدم میکنم
اشک هام
اعتراف میکنم: شدی بهونه ی نفس کشیدن تو دنیای خاکی ام
روزی مجنون از میان سجاده ی مردنماز گزاری میگذشت
مرد گفت: هی مگر نمی بینی با معشوق خود رازو نیاز می کنم!!! مجنون گفت من که عاشق لیلی ام تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی !!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:9 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
وای اگه کسی دست تو رو بگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن اگه يه روز سرت رو شونه کسی باشه به کی بگم دارم می ميرم اگه يه روز نگات تو نگاه کسی باشه به کی بگم که خورشيدمو گرفتن اگه من با تو نباشم به کی بگم که نهايت عجزم.به کی بگم همه عشق من نصيب کسی ديگه هستش وکمرم داره ميشکنه به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه.هيچ کس مثل من دوسش نداره باور کن با همه وجود سعی کردم بهت بفهمونم که /که دوستت دارم که من بيشتر از همه قدر تو رو ميدونم ولی عشق من يه جاده يه طرفست که می خوام تا آخرش برم حتی اگه به مرگم ختم بشه ديروز خيلی برات دعا کردم .خواستم تا همه درد تو رو به من بده تا تو با هر کسی که می خوای راحت و خوشبخت بشی ياد تو هميشه همراه منه تو فرشته روشنی شبهای تاريک منی که از من خيلی خيلی دوری اما دلامون خیلی به هم نزدیکه
هرگز ...
هرگز فراموش نمی کنم
سخنانی راکه از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند
اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:
«دوستت دارم»
تو بزرگ بودی
آنقدر بزرگ
که رویاهای من در سرزمین خیال تو
قاصدکی بیش نبود
بزرگ بودی و دست نیافتنی
و من می دانستم
در دست نیافتنی ها
عظمتی ست پرستیدنی..
زندگی با تو خاطره ای برای من نبود
خاطره های با تو تمام زندگی من است...
زیر نگاه پاییزی تو
من چونان برگی افتادم
و از آن روز
زیر پای رهگذران خرد می شوم.
به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب
چشمانت نشوم
قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم
قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد
قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم
قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم
قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم
قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند
قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم
... ای مهربان
ای دوست
میدانم خوب میدانم
و خوب میدانی
رویای جاوید زندگی ام تنها تویی تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن است
تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه
عشقت تا ابد جاوید است
می ستایمت به خوبی و پاکی
و به عظمت عشق سوگند زنده ام ، تنها با یادت و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن بویش را از خاطرات گرفتن و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی
نازنینم خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود مهربانت رنگین شده پس تا زنده ام می تازم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:25 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
دلم را که از دست مي دادم. نه، نه، خودم راکه از دست مي دادم،
خيال ميکردم تمام دنيا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهي شد. اما چه زود فهميدم که دير شده است و چقدر دير شده بود. ديگر نه خودم را داشتم ، نه تو را و نه تمام دنيا را . همه چيز را از دست داده بودم ، همه چيز. و چقدر دنبال تمام آن چيزهايي گشتم که گم کرده بودم اما ديگر يادم نمي آمدچه چيزهايي را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حيران نمي دانم سر از کجا دراورده ام و نمي دانم چه چيزي جاي مني را که گم گشته ام گرفته ست .بيا و ويران کن وجودم را . آجرهاي سنگي بي احساس را بردار و مرا از نو بساز ، زير پايم سيمان بريز تا از جايم تکان نخورم . جاي چشمهايم آينه اي بگذار تا من کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببينند. و آونگ ساعتي راپيدا کن و در دلم بگذارتا لحظه هاي باقيمانده عمرم را به لحظه هاي فراموش شده خاطراتم پيوند دهد. دستها، گوشها ولبانم را ... . فقط از پشت آينه ها جايي بگذار براي اشک ريختنم تا هيچکس گريه کردنم را نبيند و باز پتک بي اعتناييت را بردار و بر سرم بکوب ، بيل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا . نمي دانم ! اين من نيستم ، بيا و مرا در هم شکن .
بيا بیا و ...
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
گاهی که دل تنگ دل تنگ می شوم شرمم می آید که
بگویم دوستت دارم
زیرا نمی خواهم دوست داشتن هنگام نیاز و دل تنگی را
به تو تقدیم کنم آری من تو را دوست دارم
اما نه آن سان که آن علف تشنه، باران را
یا زمین خشک، ابر را بلکه
آن سان که رود خروشان، دریا را
و مرغک دیوانه ی پرواز،
آسمان را دوست می دارد
من تو را را دوست دارم
بدون نیاز، بدون آن که ذره ای بخواهم تو را تغییر یابی
تو را دوست دارم
چون لایق دوست داشتنی چون وسیع ترینی
تو را دوست دارم
دشت آرزوها و خاطره های منی
فاصلهها آن قدرها هم مهم نیست.
من از همین فاصله نیز
با عطر دلاویز تو مست میشوم،
صدای دل انگیزت را میشنوم،
تو را میبویم،
تو را تنفس میکنم و
روی زیبای تو را مینگرم.
و تنها این را می دانم و باور دارم که:
فاصلهها حریف عشق نیست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:50 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
از چه بنويسم؟ از آسماني که هميشه در حال عبور است؟ يا از دلي که سوتو کور است؟ از زمين بنويسم يا از زمان يا از يک نگاه مهربان؟ از خاطراتي که با تو در باران خيس شد؟ يا از غزلهايي که هيچ وقت سروده نشد؟از چه بنويسم از نامه هاي که هيچوقت بسويت نفرستادم ؟ يا از ترانه هاي که هرگز برايت نخواندم؟از چتري که هرگز زير آن نايستاديم؟يا از بدرودي که هرگز بر زبان نياورديم؟من عاشق بياباني هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنيم من دل بسته درختي هستم که فرصت نشد اِسممان را رويش حک کنيم..... من منتظر پنجرهاي هستم که عطر تو را دوباره بمن نشان دهد....
کاش یادت نرود
روی ان نقطه پر رنگ بزرگ بین بی باوری ادمها یک نفر می خواهد با تو تنها باشد نکند کنج هیاهو بروم از یادت... می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است و هیچ نگفتم گفتند عاشق است عاشق آری عاشقم عاشق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:29 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم که فردا صبح حتما به تو خواهم
گفت
صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم رسيدن شب را بهانه ميکنم
و باز شب مي رسد و صبحي ديگر و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به
تو بگويم
بگذار ميان شب و روز باقي بماند که چه قدردوستت دارم....
نمي دانم چرا از اين روزها دلم ميگيرد
نميدانم از چه شايد از آسمان ، شايد از زمين
اين روز ها زود تنها ميشوم زود پاييز ميشود زود باران مي آيد
اين روزها احساس ميکنم بالهايم مريض شده اند
و صداي سرفه هاشان مدام در گوشم است
اين روزها دلم ميگيرد و زود به زود هواي تورا ميکند
نمي دانم چرا
مي دوني وقتي خدا داشت بدرقه ام مي کرد بهم چي گفت؟جايي که مي
ري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري تو تنها نيستي . تو کوله
بارت عشق مي ذارم که بگذري ، قلب مي ذارم که جا بدي، اشک مي دم
که همراهيت کنه، و مرگ که بدوني بر مي گردي پيش خودم .
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم براي تو براي خودم براي تموم اونايي كه
خواستن گريه كنن نتونستن.
برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم
خواستم وبودي.امشب گريه ميكنم
به وسعت دريا
به وسعت بيشه
به وسعت دل عاشق. براي تو...براي تو....
و به پاس احترام تمام تحقيرهايي
كه از ديگران شنيدم و هنوز
شكست نخوردم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:28 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
گفت: دوستت دارم. اما نگفت: شاید یه روزی دوستت نداشته باشم.
گفت: می خوام تو بشی مال من.
اما نگفت: ممکنه مالشو دور بندازه.
گفت: ؟؟؟ سال منتظرم بمون.
اما نگفت: ممکنه خیلی کمتر از ؟؟؟ سال نظرش عوض بشه.
گفت: می خوام هر دومون از اینجا بریم.
اما نگفت: ممکنه منو جا بذاره.
گفت: تا پای گور از انتخابم پشیمون نمی شم.
اما نگفت: گورشو هر وقت بخواد می کنه.
گفت: عاشقتم، به هر قیمتی شد به دستت میارم. اما....
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن
بگيري ...
خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکرمي
کني به خاطرش زنده اي
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست
نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون
بگه : ديگه نمي خوامت
خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ...
خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما يه
دفعه اشک از چشات جاري بشه ...
خيلي سخته که وقتي که رفتي تا با پول تو جيبي چند ماهت براي تولدش
کادو بخري با يکي ديگه ببينيش ...
خيلي سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشي حرفش يه
(( ن )) کم داشته ...
خيلي سخته که کسي که تموم زندگيت رو به پاش ريختي،با بي رحمي
تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه
دوست ندارم ...
خيلي سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگي کني ، اما وقتي
فهميدعاشقشي بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...
خيلي سخته که دلت رو به کسي خوش کني که يه دلخوشي ديگه داره ...
خيلي سخته که وقتي بعد از کلي کلنجار رفتن با خودت ، مي ري که
حرف دلتو بهش بگي ، با يه معذرت خواهي
کوچيک بگه : فعلاً سرم شلوغه ...
خيلي سخته که هميشه مجبور باشي سخت ترين چيزها رو تحمل کني ...
خيلي سخته................
عشق من به خدا می میرم برات به خدا تنها کسم تویی
تنهام نذار ای خدا...........
يک نفر نيست بپرسد از من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:56 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
دلم گرفـــت از ايـــن روزا ، از اين روزاي بي نشـــــون
من عاشق تو هستم و بدون تو نميتوانم زندگي کنم. اما اين عشق نيست گرسنگي است. شما نميتوانيد در آن واحد هم کسي را دوست و هم بي تابانه نيازمندش باشيد. عاشق واقعي کسي است که معشوق خود را آزاد ميگذارد تا خودش باشد. در عشق اجباري نيست . عشق يعني امکان انتخاب به معشوق دادن . براي انکه کسي با چيزي را به دست آوري رهايش کن!
شروع
شيشه اي مي شکند ......
مادرمي گويد ...شايد اين رفع بلاست يک نفر مي گويد .... باد سردوحشي مثل يک کودک شيطان آمد شيشه ي پنجره رازود شکست کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست عابري خنده کنان مي آمد ... تکه اي از آن برمي داشت مرهمي بردل تنگم مي شد ... امشب ديدم ... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام رانشنيد.. از خودم ميپرسم آيا ارزش قلب من ازشيشه ي پنجره کمتر است دل من سخت شکست وهيچ کس هيچ نگفت ونپرسيدچرا؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:57 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
حدس می زدم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي
کردي همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي و سال
ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت
کشيده رها مي کردي
غرورت را ......
قلبت را ......
حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم ...
دوستم مي داشتي همچون عشق که عاشقانش را دوست مي
دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم و مرا از اين عذاب رها
مي کردي اي کاش تمام اينها را مي دانستي دوستت دارم دوست
داشتن هميشه
![]()
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:28 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
رفیق لحظه هام باش
تنهائی بهترین رفیقه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:56 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
به نام تک پرستویی که در قبلم لانه ای از عشق بر پا کرد امشب همه چيز رو به راه است همه چيز ........ باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو ! همه چيز را ياد گرفته ام ! راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام ! ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم ! ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم ! ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي ! ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو ! ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن.. و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! ياد گرفته ام که بي تو بخندم..... ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....! ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو ! ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم .... و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم ! اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ... که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم .... تو نگرانم نشو !! "فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ... فراموشت نخواهم کرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:31 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
مبادا یادت برود کسی هر روز تو را به انتظار نشسته است مبادا یادت برود شکستن دل یک انسان از شکستن بال فرشتگان ناگوارتر است
کجا رفت آن روزهایی که هر لحظه اش برایم تداعی عشق و ایمان بود کجا رفت آن رویاهای شیرین ؟ کجاست آن لفظ بی تکلف دوستت دارم صدایی که هر آن از تو ، دور و دورتر میشود صدایی که از به زبان آوردن نامت طنین عاشقی برمیخاست ترانه هایم چه میشوند ؟ آن شعرهایی که به خاطر تو سروده میشدند باید آنها را هم به خاک بسپارم همه چیز مرده است همه چیز بوی نابودی میدهد
عاشقانه میخواستمت عاشقانه نامت را میخواندم عاشقانه زیر لب سرود عشق تو زمزمه میکردم پرستشت میکردم دستهایت ، نگاه گرم و مهربانت آه ... که چه حکایتی از عشق داشتند از هر باز و بسته شدنشان و من همچنلن غرق در رویاهایم ، در دلبستگیهایم شاد می زیستم و تو نمیدانستی چطور با دستهای مهربانت حکم جدایی را امضا خواهی کرد روزی آوای تلخ جدایی را سر خواهی داد آه از این همه محنت تلخ زندگی با تمام غمهایش بر دوشم سنگینی میکند دیگر طاقتم طاق است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:13 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
برای تو می نویسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست... برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست... برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ... برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است.... برای تويی كه قلبت پـاك است... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........
اگر می دانی در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد و نفس بکشد . و تو .................
آرزویم این است نتراود اشک درچشم تو هرگز مگر از شوق زیاد... نرود لبخند از عمق نگاهت.... و به اندازه هر روز، تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد، به همان اندازه که دلت می خواهد آری آرزویم اینست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 1:16 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
در غريبي ناله ها کر دم کسي يادم نکرد
در قفس جاندادم و صياد آزادم نکرد ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام شد..........من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن..........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:36 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
وقتي كسي رو دوست داري حاضري جون فداش كني
وقتي كـسي تو قلبتـه يه چيزه قيمـتـي داري
چه حس غريبي است در خويش ميشکني? خرد ميشوي? کسي صداي شکستنت را نميشنود! به زانو در مي ايي? به زمين مي افتي? اما کسي غروب غرور زندگي را در چشمانت نميبيند! بيزاري وجودت را فرا ميگيرد? و تو ?از هميشه تنها تر ميشوي! و تنهايي ات بر بي کسي ات ميگريد
عاشقانه هايم را ديگر نخواهي خواند چشم هايم را نگران حضورت نخواهي يافت گرمي بوسه ات التماس لب هايم نخواهد بود و تو نيز فراموش ميشوي
شبي از شبها تو مرا گفتي : شب باش ! من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود شبِ شب گشتم ، به اميدي که تو فانوس نظرگاه شب من باشي
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي... من به اندازه زيبايي تو غمگينم...
ميان بود و نبودش تنها يک حرف فاصله است.
گفتم چشمم، گفت پر آبش مي دار
آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ،
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:49 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
دوست دارم آنقدراشك بريزم كه ابرها پيش چشمم خجل شوند دوست دارم اسم قشنگت را روزي هزار بار بر در و ديوار بنويسم. بگذار از تو بگويم و از تو بنويسم بگذار دل تنگي هايم را فرياد كنم. دوست دارم واژه ي *دوستت دارم* را در بند بند وجودم حك كنم دوست دارم فرشتگان اين كلام را برايت زمزمه كنن عشقم اينك تو آسماني شده اي و چه خالي ست خانه بدون تو ...
تويه آسمون دنيا هر كسي ستاره داره چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره واسه من واسه من تنهايي درده درده هيچ كسو نداشتن هر گل پژمرده ايي رو تو كوير سينه كاشتن ديگه باور كردم اينرو كه بايد تنها بمونم تا دم لحظه ي مردن بي عشق و تنها بخونم
مهم نيست فردا چي مي شه مهم اينه كه امروز دوستت دارم مهم نيست فردا كجايي مهم اينه كه هر جا هستي دوستت دارم مهم نيست قسمت چيه مهم اينه كه قسمت شد دوستت داشته باشم
شاید آن لحظه که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد فارغ از یاد گل نرگس بود شاید این طور باید می نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق .چه پیچک .چه یاس. زندگی اجباریست لاجرم باید زیست
آنگاه که:غرور کسی رو له می کنی آنگاه که:کاخ آرزوهای کسی رو ویرون می کنی آنگاه که:شمع امید کسی رو خاموش می کنی آنگاه که:بنده ای رو نا امید می کنی آنگاه که:گوشت رو می بندی تا صدای خرد شدن یه نفرو نشنوی آنگاه که:خدا رو می بینی و بنده ی خدا رو نادیده می گیری می خوام بدونم دستاتو رو به کدوم آسمون دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟؟؟ به سوی کدوم قبله نماز می خونی که دیگرون به سوی اون نماز نخوندن؟؟؟
قلبم محکوم شد به ساده بودن! غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ! احساسم محکوم شد به کم حرف بودن! دلم محکوم شد به گوشه گير بودن! چشمانم محکوم شد به مهربان بودن! دستهايم محکوم شد به سرد بودن! پاهايم محکوم شد به تنها رفتن! آرزوهام محکوم شد به محال بودن! "وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن! و "عشقم" محکوم شد به " ظالم" بودن ...!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 15:18 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی … خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد (شکسپیر) خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری خیانت میتواند جاری کردن اشک بردیدگان معصومی باشد( شکسپیر) ترس از عشق، ترس از زندگی است، آنان که از عشق می گریزند، مردگانی بیش نیستند (برتراند راسل)
کاش بودی تا دلم تنها نبود. تا اسیر غصه فردا نبود..... کاش بودی تا نگاه خسته من بی خبر از موج و دریاها نبود..... کاش بودی تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود..... کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پرسوز و پر سرما نبود.... کاش بودی تا فقط باورکنی بعد تو این زندگی زیبا نبود.....
من شكايت دارم از.... روزي كه به دنيا آمدم بي خبر بي ميل خود تنها به اينجا آمدم بي خبر زندانيه دنيايي شدم آخر چرا؟ من مگر گفتم خدا مي خواهم اين ويرانه را......
یادته یه روز بهم گفتی : هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده...... گفتم : اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون گریش می گیره ..... گفتم : یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشام خواست بباره تنهام نذار . گفتی : به چشم حالا امروز من دارم گریه می کنم ... اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور ایستادی و بهم نگاه می کنی
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون اشک من است اشک را دوست دارم چون به من محبت آموخت محبت را دوست دارم چون عشق من است عشق را دوست دارم چون می توانم کسی را دوست داشته باشم
عشق از دوستی پرسید : تفاوت من وتو در چیه ؟ دوستی گفت : من دیگران را باسلامی آشنا می کنم و تو با نگاهی . من آنها را با دروغ جدا می کنم و تو با مرگ
هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زل بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و قايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن قايم ميشن تنبلي اون نزديکاقايم ميشه حسادت ميره اون ور قايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا ميکنه به جز عشق حسادت عشق رولو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه و به دست و پاي عشق می افته دیوانگی ميگه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خوادبهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس...
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:44 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
وقتی عشقت تنهات گذاشت. . . نگران خودت نباش که بعد از او چه کار کنی. . . شرمنده دلت باش که بهت اطمینان کرد. . . باهات اومد. . . عاشق شد. . . ولی حالا تنهاست. . . دلکم. . . دل عزیزم. . . شرمندتم. . .نمیخواستم اینطوری بشه. . . قرار این نبود. . . قرار بود تا آخر عمر با دل اون باشی. . . اما حالا که نیست. . .خودم باهات میمونم. . . تنهات نمیزارم. . . اجازه نمیدم دیگه کسی بهت نزدیک بشه. . . دلکم تو تنها نیستی. . . منم هستم. . . دل. . . دل. . . دل من. . . خواب عجیب روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي انها نگاه ميکند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هاي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز ميکنند و داخل جعبه ميگذارند . مرد از فرشته پرسيد : شما چه کار ميکنيد ؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد ، گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و درخواست هاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:3 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
خدا حرفای منو گوش بده نامه ام رو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم باش مسپرمش بهت میرم تموم تارو پودمو خدا یه وقت نرنجونیش کسل کنی وجودمو خدا یه وقت کسی نیاد.بدزده قلب سادشو کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونمون خداسپردمش بهت مواظب عشقم بمون
خدا شاید این عشقی که من میگیمش تو نشناسی نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم راستش یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه خودم مهم نیست، اما اون نذاری تنها بمونه بمیرم واسه دلش گریه چقدر بهش میاد وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد اما وقتی اروم میشه میبینه من بغضم گرفت همین دیونه بازیهاش از اول چشممو گرفت
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود یعنی فراموشي ! قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض همه جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم .
شد کوچه به کوچه جست و جو عاشق او |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:35 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن !
چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... !
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:1 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:13 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
آدرس یک عاشق (مهدی یه عاشق تنها)
نام : مسافر شهرت: آواره شغل: عاشق نام پدر: پريشان نام مادر: گريان نام خواهر: نگران نام برادر: انتظار نام دوست: بی خيال محله : از ديار فراموش شدگان درد:سکوت غزل :آه دانشگاه: عاشقان جرم: به دنيا آمدن محکوم: به عشق پلاک : بيکران نشانی :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خيابان آشنايي ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بيکران ، منزل چشم انتظار
دوستم بدار شاید فردایی
نباشد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:47 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد... زخم خوردن آن هم از دست عزیزی که برایت هیچکس چون او گرامی نیست بی گمان باید همین باشد...
یه روز روی تخته سنگی نوشته بود اگر جوانی عاشق شد چه کند؟من هم آن نوشتم باید صبر کند .برای بار دوم که از آنجا می گذشتم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من هم با بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است وبرای بار سوم که از آنجا می گذشتم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم.
حرف دل : اين جا كسي براي كسي كس نمي شود / حتي عقاب درخور كركرس نمي شود// اين جا نقاب شير به كفتار مي زنند / منصور را هر آينه بر دار مي زنند // ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است / ما مي رويم هركه بماند مغير است // ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان / بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
شايد کسي رو که باهاش خنديدي يه روزي فراموش کني ولي کسي رو که به خاطرش گريه کردي هيچوقت فراموش نميکني .....
عمري با غم عشقت نشستم... به تو پيوستم واز خود گسستم ... وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود ... تو را ديدم . پرستيدم . شکستم
دوستت داشتم يادت هست؟ گفتم دوستت دارم.........وتو گفتي كه كوچكي براي دوست داشتن .رفتم تا بزرگ شوم ....اما آنقد ر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت دارم
گر بگريم گويند كه عاشق است اگر بخندم گويند كه ديوانه است پس مي گريم و مي خندم كه بگويند يك عاشق ديوانه است
كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن ، هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن ،حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند: اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره . ويكتور هوگو
چه قدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری.چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.چه قدر سخته تو خیال ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.چه قدر سخته وقتی پشتت بهش دانه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری.چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی «گل من باغچه نو مبارک»!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:46 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت باش ولي خوب باش . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:46 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
اینم داستانه شهرام از اردبیله(که برام فرستاده) داستانیو می گم با آن که نوشتنش برام از مرگم سخت تره ولی به هر حال ......... جوانی بودم بیست ساله تو کارگاه تنهایی خسته از دادو بیداد های روزگار نشسته بودم وهدفی ام برای زندگی نداشتم فقط اینو میدونستم که زندگی یعنی صبح کارگاه و شب خونه اولین روز تابستان بود که فصل تازه داشت شروع می شد و برای منم یه سال دیگه از زندگیم داشتم جلوی کارگاه قدم می زدم که یه دفعه یه دختریو دیدم که اصلا تا حالا ندیده بودمش همه می گفتن که عشق تو یه لحظه تو دل آدم میشینه ولی من باور نمی کردم که این اتفاق برا منم افتاد مهر اون دختر به دلم نشست انگار ازخودبیخود شده بودم من کپ کرده بودم فقط به چشماش نگاه میکردم اون روز همش تو فکرش بودم خلاصه روزوبه شب رسوندم فرداش بازم رفتم اما این بار به خودم قول داده بودم که باهاش حرف بزنم ظهر بود که دیدم دختر رویاهای من درو باز کرد با اینکه خودمو گم کرده بودم ولی بهش سلام دادم اونم جواب سلاممو داد خلاصه گفتم افتخار آشنایی میدینو از این حرفا اونم گفت خواهش میکنم شمارشو گرفتمو خلاصه باهم آشنا شدیم یه دل نه بلکه صد دل عاشقش شدم سه سال از من کوچکتر بود خلاصه روزا گذشتو ما به هم بیشتر علاقه مند شدیم ازش خواستم با مامانش اینا صحبت کنه ببینه نظرش راجع به ازدواج ما چیه پسر عموم که باهم شریکیم توکارگاه بود اونم میدونست که من عاشق نسیم (دختر همسایه)شدم فردای اون روز که من تو کارگاه نبودم دایی نسیم اومده بودو گفته بود که خانوادش راضی هستن با این وصلت پسر عموم بهم زنگ زد که زود باش خبر آوردن که خانواده دختره راضی هستن وای نمی دونی چه روزی بود داشتم بال در می آوردم بعد چند روز با مامانم صحبت کردم چون با بابام رودرواسی داشتم که ایکاش میمردمو با بابام رودرواسی نداشتم حالا از خانواده ی اونا همه می دونن ولی از خانواده ی ما من میدونم ومامانم یه سال گذشت برا نسیم خواستگار پیدا شده پسر عمش خواستگار فرستاده بهم زنگ زدو گفت برام خواستگار اومده منم به مامانم گفتم اگه نجنبید کار از کار میگذره مامانم گفت اگه دختره دوستت داشته باشه به پات می شینه ولی از این خبر نداشت که اگه اجباری بدنش دیگه کاری از دستش بر نمی آد و اینجوریم شد حلقه طلا براش گرفته بودم با هزاران امید وآرزو و..............زنگ زدم بهش گوشیو ورداشت داشت گریه می کرد هر چی می گفتم فقط گریه می کرد آخرش گفت که تو نامردترین مرد روی زمینی گفت من خیلی دوستت داشتم گفتم منم دوستت دارم مگه چی شده حالا گفت دیگه همه چی تموم شد.گفتم تورو خدا چی شده گفت من دیگه یار یکی دیگه شدم انگاری یه دیگ آبجوش ریختن رو سرم نتونستم خودمو کنترل کنم اشک از چشام مثل بارون بارید گفتم مگه ممکنه گفت چه جوری با یکی دیگه ازدواج کردی خانوادم منو مجبورم کردن بعد گوشیو گذاشت زمین.یه ماه گذشت که ای کاش همه ی عمرم همین یه ماه بودساعت ۹ شب بود داشتم جلوی خونه ای که توش عروسیه قدم می زدم صدای خواننده تموم کوچه رو پر کرده بود ماشین عروس اومد داماد پیاده شد بعدش رفت عروسم پیاده کرد دستشون تو دست هم بود چشمم فقط به عروس بود نسم من عروس شده بود ولی نه عروس زندگی من ....کارم فقط گریه بود گلم گلی که با هزار آرزو پرورده بودمش داشت جلو چشام پرپر می شد یه لحظه نسم سرشو بالا گرفت نگاش به جوونی افتاد که به دیوار تکیه کرده وگریه میکنه اونم گریه کردوسوار ماشین شدنو رفتن اونم چه رفتنی با رفتنش زندگشم تباه شد تموم امید منم با خودش برد حالا دیگه ۴سال از این ماجرا میگذره منم همون جوون که هیچ امیدی به زندگی نداره با همون حلقه که با یه زنجیر از گردنم آویزون کردم هنوزم که هنوزه هر وقت چشامو می بندم عکسشو جلو چشام می بینم .............حالام یه شعر براش می گم یوم و زمانی که تو را دیدم به ناگه از جای خود پریدم گفتم این ماه همان ماه توست لطف خداست که در چاه توست این دل باخته بودم به چشم چشم سیاهی به قشنگی یشم سال زیادی دل خود باختم با غم و غربت و جفا ساختم سال دگر آمد از راه دور صورت ماهی به قشنگی حور شاد بشد این دلم از آمدن مملواز عشق وشور شداین بدن سال گذشت وغم ودردوبلا من به غم او شده ام مبتلا بدیدم او یار دگر گرفته مهر من ازقلب وتنش برفته سوختم از جوروجفا بر دلم دم به دم افزون شده این مشکلم چونکه مرا یار فراموش کرد جام می از دست دگر نوش کرد من که به خاطرش دلم باختم بر دل خود خانه غم ساختم لیک از کآن پس دلم از خانه شد در به در از خانه ودیوانه شد خشم وغضب بر دل من ریشه زد یار عزیزم به دل من تیشه زد زمزمه این دل من آه شد درد وعذاب بر دل من شاه شد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:6 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کرسر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:42 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
یه داستان خوب براتون دارم حتما بخونید
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام .....بهش لبخند زدم و گفتم:اره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام .....یه روز دیگه بهم گفت:می خوام تا ابد باهات بمونم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم:اره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....یه روز دیگه بهم گفت:می خام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا هم اونجا آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم:اره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز تو نامه برام نوشت :من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم:اره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز دیگه تو نامه برام نوشت :من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم:اره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم چیزی که بشتر خوشحالم می کنه اینه که هنوز من خیلی خیلی تنهام. هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
همه از من می پرسن چرا انقدر می خندی حالا منم جوابشونو اینجا می خند م.......... خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تراست کارم از گریه گذشته بدان می خندم
اینام حرفای عاشقانه هستن فکر کنم خوشتون بیاد کاشکي دوستت نداشتم اونوقت مي تونستم مغرورازکنارت رد بشم بدونه اينکه نيم نگاهي بهت بندازم . کاشکي دوسم داشتي اونوقت وقتي باهات حرف مي زدم به چشام نکاه مي کردي نه لبام . چقد جاي وجودت خاليه کنار تنم جاي دستات خاليه توي دستام چقد آروم قلب هزار دريچه منو تصرف کردي و چه آسون همه بهونه هام رو يکي کردي کي گفت اگه بري عشقتم مي بري تو رفتي و هر روز ديوونه تر شدم واسه شنيدن زنگ صدات سنگيني نفسهات و اون احساس بي ثبات
دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم
وقتی که گریه میکنم تو را در اشکهایم میبینم ولی اشکهایم را زود پاک میکنم که کسی تو را نبیند
يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی. گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست. گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه. گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق يعنی خاطره. گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟ گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد. گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق شق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه. حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد
بوسه يعني وصل شيرين دولب. بوسه يعني عشق در اعماق شب. بوسه يعني مستي از مشروب عشق. بوسه يعتي آتش و گرماي تب. بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب لذت از ديوانگي. بوسه يعني حس خوبه طعم عشق طعمه شيريني به رنگ سادگي . بوسه يعني آغازي براي ما شدن................... لحظه اي با دلبري تنها شدن. بوسه اتش ميزند بر جسم و جان............... . بوسه بر ميدارد اين شرم از ميان. بوسه يعني شادي و شور و نشاط ................ بوسه يعني عشق خالي از گناه. بوسه يعني قلب تو از آنه من............... بوسه يعني تو هميشه ماله من
هیشکی منو دوست نداره اینو خودم خوب میدونم واسه همینه که همش توی تنهاییام می خونم واسم شده یه عادتی هر کی میا زودی میره بی خیال دلم می شه می گه که دلش اسیره آخه خدا من دل دارم به کی بگم درد دل و منم دوست دارم به یکی بگم نرو از پیشم نرو تنهاییام شده قفس واسه دل داغونم کاش می شد یکی بیاد بگه واسه همیشه پیشت می مونم دارم دیگه من می میرم تو غربت ترانه هام ترانه خون شهر شدم از دست این تنهاییام آره من آخر میدونم توی تنهاییام می میرم با حسرت یه عشق پاک خودمو تو گور می بینم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:27 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|
|
سلام
از اینکه از وبلاگ من یعنی از وبلاگ خودتون دیدن می کنید ممنونم این وبلاگ برای همدردی با عا شقاست عاشقایی که واقعا عشقشونو می خوان و همیشه با عشقشون باشن اگه خواستین داستان عشقتونو تو وبلاگ بذارم تا همه ی دوستامون استفاده کنند داستانتو نو به ایمیل من بفرستین خوسحال می شم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:0 توسط مهدی(یه عاشق تنها) |
|

|
RSS
|