من بی تو میمیرم عشق من

هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم،


ببین این دیوار دیگر جایی برای خط زدن ندارد!!!


خوش به حال تو که خودت را راحت کردی،


تنها یک خط کشیدی آن هم روی من...





اولین بار که گفتی دوستم داری


گریه ام گرفت …


حالا اگر کسی بگوید دوستم دارد ؛


خنده ام میگیرد …





     فکرش را هم نميکردم


                           روزي سيگار بکشم


                                حالا

                                         سالهاست که سيگار مرا ميکشد


                                                                     چاي مرا ميريزد


                                                                          آينه سراغ دندان هايم را ميگيرد


                                                                                                  دود حال ريه ام را مي پرسد

                                               و من



                                    بـه جـز سـیـگـارم، کـه بـه پـایـم مـیـسـوزد...


                                   ديگر هیچ چیز این جهانِ بی کرانه را جدی نمي گيرم%

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 23:52  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
خدایا

از کدوم حرف ، کدوم جمله یا کدوم کلمه

شروع کنم به نوشتن حرف دلم ؟

آخه زبون دل با زبون آدما خیلی فرق میکنه

بغض گلمو گرفته ، داره خفه ام می کنه

نميدونم چه جوری و از کجا شروع کنم به نوشتن درد دل هام ،


حرفایی که توی دلم هست


انقدر سنگینه که انگشتام توان نوشتن ندارن

بعضی ها میان توی زندگیت

که فقط خاطره بشن

فقط خاطره

همین ....

دلتنگم ، بیشتر از گذشته ها

اینجور موقع ها چیزی رو نمیشکنم

توی این دلتنگی ها

زورم به تنها چیزی که میرسه


این بغض لعنتیه ....







خدایا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست، سر

راهمان قرار نده ، تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و


روزهای خوشش برای دیگری ... ـ





چگونه باور کنم ندیدنت را ؟

کاش مجالی برای بودنت پیدا شود

تا لحظه ای طعم با تو بودن را حس کنم .

کاش این فریاد بی کلامم مرهمی شود بر روی زخمهایم

شاید تنها با قطره ای اشک دریای پر تلاطم قلبم آرام گیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 23:52  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
غمی درقلب دارم که درمانی برایش نیست...


رفتنی دیدم که برگشتی برایش نیست...


آرزویی دارم که امیدی برایش نیست...


به غمی گرفتارم که پایانی برایش نیست...


به جدایی اسیرم که وصالی برایش نیست....


عشق تورادرسینه دارم که قیمتی برایش نیست...



+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 0:58  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم…

بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد…

خسته شدم بس که تنها دویدم…

اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن…

می خواهم با تو گریه کنم

خسته شدم بس که…

تنها گریه کردم…

می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم…

خسته شدم بس که تنها ایستادم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 1:25  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

دیوونگی یعنی :

عکسشو تو گوشیت هی نیگا کنی واسه بارِ هزارم...


انگار تا حالا ندیدیش...!


بوسش کنی محکم مثه دیوونه هاااااااا


... بگی آخه  دلم همش یه ذره میشه برات.....


مثه یه بچه احساساتی چشات داغ بشه،


بغض کنی،


زرتی اشکات بریزه...!


شمارشو با ذوق بگیری...


شاید اینبار جوابتو داد...


شاید با مهربونی بگه جونم.....شاید شاید....


ای تو روحت با این شاید گفتنات....


بازم همین صدای مزخرف توی گوشت بپیچه.....

.
.
.
.
.

""مشترک مورد نظر پاسخگو نمی باشد لطفاً مجدداً

بمیــــــــــرید..!!

 

 

 

شب خوابیدی تو تختت... هی غلت میخوری...بعد گوشیو بر میداری
 
مینویسی خوابم نمیبره...

سرد میشی...بغض میکنی!!!

میبینی هیچ کسو نداری که اینو واسش بفرسی...

تنهایی خیلی سخته...

و سخت تر از اون اینه که خودت بخوای تنها باشی تا کسی تنهات
 
نذاره و درد نکشی...
 
 
 
 
 
مــــی‌ گــــویــنــد ســـــاده ام....

مـــی گـــویـــنـــد تــــو مــــرا با...

یــک جمـــــلـــه...

یـــک لبـــــخـنـــد....

بــه بــازی‌ میـــــگیــــری....

مــــــی‌‌گـــــوینــــد تـــرفنــد‌هـــایت، شـــیطنـــت هــــایت

و دروغ هایـــت را نمــــی فهمــــم.....

مــــــی‌‌گویند ســــاده‌ام

احساساتی ام.....

اما تـــــو این ها را باور نکن‌....

مــــــــن فـــــقــــــط "دوســـتـــــت دارم"

همیـــــــــن!!!!

ومتاسفانه آنــــها ایــــن را نمـــــــی‌‌فــــهمنــــد.....!
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 1:44  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
                                  لمس کن کلماتی را
 
که برایت می نویسم
 
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…
 
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…
 
لمس کن نوشته هایی را
 
که لمس ناشدنیست و عریان…
 
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
 
لمس کن گونه هایم را
 
که خیس اشک است و پر شیار…
 
لمس کن لحظه هایم را…
 
تویی که می دانی من چگونه
 
عاشقت هستم
 
لمس کن این با تو نبودن ها را
 
لمس کن…
 
همیشه عاشقت میمانم
 
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام

 

 

 

 

به تو می اندیشم 


که خواسته ام را خواستی بی آنکه تردید کنی 


با من بودی بی آنکه با من باشی 


با من ماندی بی آنکه با من بمانی

 

به تو می اندیشم 


که امواج عشق از قلب پاک و زلالت ساطع است

 

به تو می اندیشم 


که کم از غم من نداری 


کوههای غم چون سنگی سخت و خارا بر شانه های کوچک و مهربانت

 

سنگینی میکنند 


ای سراپا احساس ، ای سراپا ایمان

 

به تو می اندیشم

 

                            به تو می اندیشم

 

                                                            به تو می اندیشم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 1:16  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

اگر کلمه دوستت دارم قیام علیه بند های من و توست ، اگر کلمه دوستت

دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست ، اگر کلمه دوستت دارم

راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست ، اگر کلمه دوستت دارم پایان دهنده

جدایی هاست ، اگر کلمه دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت

به توست ، اگر کلمه دوستت دارم کلید زندان من و توست ، پس با تمام

وجود فریاد می زنم دوستت دارم.

 

 

 

دلم صدای تو را میخواهد دلم نوای تو را میخواهد که در آن سو منتظر نگاه

توست  سکوت تنها صدای آشنا میان من توست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:14  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
یک لیوان آب

چند قرص

همه را چشم بسته سر می کشم

دمر می خوابم

هنوز هم چشمانم بسته است

توی دلم می شمرم

یک ..دو ..سه ...چهار ....

آخ

لبم را آرام گاز می گیرم

بوی تنهایی تمام فضای ذهنم را پر می کند

همه جا تاریک است

صدایی مدام در درونم می گوید :

چشمهایت را ببند.

باز نکن

به هیچ چیز فکر نکن

آرام باش.

حس می کنم دستی آرام آرام روی موهایم می لغزد

پر می شوم از یک حس غریب

پلک هایم می جنبد

: باز نکن

خوبه ...خوبه ...

با خودم می گویم اینبار خواب نیست

آه ...

پس هستی

....................

....................

می خواهم حرف بزنم

آرام لبانم را می گشایم 

 دلم می خواهد راه برویم

در دل یک طبیعت بکر

جایی پر از برف شاید

من بدوم

و رد پاهایم

از تو دور شوند

تو دستهایت را باز کنی

و من باز هم بدوم

و آغوش گرمت

پناهم دهد ...

 

سکوت ...

سکوت ...

سکوت ...

...

دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم

تلاش می کنم بخوابم

مرا ببوس

نوازش گرم دست خیالی  تو

و

لالایی سکوت شب

برای آسوده خوابیدن کافیست

شب بخیر آسمان من

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 17:13  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزی باشد که او دارد.


وقتی که می گویی دوستت دارم خوب به این جمله فکر کن.


شاید نوری را روشن کنی که با خاموش کردن آن ، به خاموش شدن

او ختم شود …

 

 

 

گفتی می خوای بری..گریه کردم و بهت گفتم:نازنینم یا تو یا مرگ..گفتی

باید برم ولی تو بمون...

ازم قول گرفتی!گفتم حالا که داری میری سر روی شونه کی بذارم ؟گوش

 کی رو قرض بگیرم تا باهاش درد و دل کنم؟دست روی موهای کی بکشم

تا آروم بشم؟

گفتی:نمی دونم!!!!!!!!!

گفتم درد و دل نمی کنم میریزم توی خودم..دست روی سر کسی نمی

کشم میریزم توی خودم..

ریختم توی خودم و حالا بریدم ولی سر حرفم هستم تا خیالت راحت باشه...

 

 

 

 

 

 

دلم برایت تنگ شده،از کنارم پر کشیدی!

خوب میدانم که دلگیری از من،شاید هم خسته شده بودی،به تو این حق را

می دهم من بد...تو که بهترینی در خیالم چرا؟

باشد اجبارت نمی کنم برای بازگشت دوباره ات مهم راحتی و آرامش

توست،راحت بگویم که فکر و خیالت مرا دیوانه کرده!!!همین روزهاست که از

 دیوانگی در عشقت می میرم...

دیگر از نفس افتادم،حالا که نبودنت عذابم می دهد و دیگر نیستی در کنارم

تنها بگذار *عاشقت* بمانم بگذار تا با یادت لحظه ها را سر کنم!

آیا اجازه دارم؟؟؟

 

 

 

 

 

 

هر روز ساعتها بر روی دیوار زندگیم راه می روم و عاشقانه در انتظار آمدنت

 میمانم.

گاهی چشمان بسته ام را به زور میگشایم تا در این لحظات باقی مانده

شاید بهانه زندگیم را بیابم و دیدگانم را به نور بی رقیب وجودت شفا

بخشم...

کاش ای بهانه زندگی،همه هستی،بیایی و با آمدنت به انتظارها جواب

گویی و کاش آن روز من باشم تا دیدگانم را فرش زیبای قدمهایت کنم...

 

 

 

 

 

 

میان کوچه پس کوچه های دلتنگی،به یاد روزهایی میافتم که قلبم را با

صداقت به تو بخشیدم،تویی که در رویاهایم به دنبالت می گشتم.

غریبه آشنایی بودی که در خانه کوچک قلبم برای همیشه ماندنی شده

بودی و تصور یک روز جدا ماندن از تو ، مرا به عمق غم ها و دردها می

برد....

اما نامهربانی روزگار ،مرا اسیر دردی عمیق ساخت و میانمان فاصله ای

انداخت به اندازه تمام دنیا.دلم می خواست دوباره به خاطر روزهای قشنگ

گذشته گل امید را در وجودت می کاشتم و هم چون شقایق به زندگی ات

عشق هدیه می دادم... اما...

حالا من مانده ام بی تو...

تنها با خاطراتی گمشده...

میخواهم از انها بپرسم چرا بیخیال لحظه های از دست رفته عمر من

 شدند؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 23:54  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
خیلی تنهام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 0:26  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
ای کاش دربرق چشمانت می خواندم که بزرگترین نگاهت را نثار چه کسی می کنی

ای کاش ازگرمی دستانت می فهمیدم

که دلبرانه چه کسی را نوازش می کنی

ای کاش گوشه ای ازقلب کوچک وپرمحبتت می بودم

ومیدیدم عاشقانه چه کسی را می پرستی

ای کاش لحظه ایی از زندگی را باتو احساس می کردم

ومی دیدم محبتت را نثار کدام دل شکسته می کنی

ای کاش درسکوت شب های پر احساست می بودم

 ومی دیدم که آهسته  نام چه کسی را زمزمه میکنی

ای کاش مرا درخلوت تاریکی چشمان گریونت جای میدادی

 تابنگرم که چشمانت را به کجا خیره کردی

پس خواهان همیشه با توبودنم                          وخواهان همیشه باتو گریستنم

خواهان همیشه خنده به لبانم                            وخواهان همیشه عاشقانه پس دادنم

 

 

 

دارد تمام میشود این روزهای خوب !!

باقیمانده اش را میسپارم به تو


هر طور "میتوانی" برو !

آرام

غمگین

پر اشک

.

.

.

میدانی

هر طور که بروی حالِ تنهایی من "ثابت" است!

فقط میماند یك سری اشك ها و غصه ها ...

كم و زیاد میشوند...

اما

باقی اند!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 20:10  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

من عاشقتم!

و این احساس قشنگه، " دردآوره، اما قشنگه " دارم با خودم

تمرین می کنم!

من عاشقتم و زجر کشیدنم با دیدن عکسهات از پشت یه

صفحه شیشه ای قشنگه!

من عاشقتم ولمس صورتت توی یه دنیای خیالی

قشنگه!

من عاشقتم و گرفتن دستهات توی شبهای بی کسیم

قشنگه!

من عاشقتم و خردشدنام از سردی حرفهات 

قشنگه!

من عاشقتم و انتظار شنیدن صدات بعد از یه سکوت طولانی

قشنگه!

من عاشقتم و فراموش شدنم توی دنیای واقعی حرفهات

قشنگه!

نسیم ، من عاشقتم و روزی هزاربار مردن از این احساس

قشنگه،

اما واقعیت تلخ من و حسرت کشیدن پشت قاب شیشه ای

عکسات ، ترس از نداشتنت،ندیدنت و رفتنت قشنگ نیست.

دردآوره!

امشبم مثل شبهای دیگه تو خوابیدی و من مراقب تنهایی اون

چشمهای غمگینم، جند شب دیگه تا صبح با این

حسرت سر میشه........؟!

 

 

 

تورا به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

تورا به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

 

برای خاطر عطر نان گرم وبرف که آب می شود

 

وبرای خاطر نخستین گناه

 

تورا به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

 

تورا به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست

 

 

 

 

یــادم بــاشـــد ، امشب بعضی از آرزوهایــــم را دَم ِ در بگذارم

تــا رفتگـــر ببــــرد ! بیچــاره او ...

ما بقــی را هم نقــدا" بــا خود بــه گور می بـــرم

ما بقــی همــان " آرزوی بــا تــو بـــــودن " است

نتــرس گـــلـــم !

حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 0:49  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست


گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم

گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو منو ترکم کردی و تنهام گذاشتی
نسیم

 

 

 

هوا تاریک و شب غوغای بی خواب است

زمین سرد است وشمع بی تاب بی تاب است

دلم تنگ است از از این اشکها

زمان قهر است با نجما

زمان کوتاه و عمر کوتاهتر

شب،کوتاه و غم کوتاه

چشم بر چشمان مهتاب دوخته

عشق من از هر زمان افروخته

نیستی تا سر به روی شانه هایت

زار همچون ابر گریم

نیستی تا دست سردم را پناه باشی

نگاه خسته ام را بلکه جان باشی

تو رفتی وزمان ایستاده پا بر جا

وشعر،خشکیده بر قافیه ای بی جا

زمان تنگ است وغم افزون بر دوری

نمی آیی سزاوارم به این دوری؟

زمان کوتاه و عمر کوتاه

شب کوتاه و غم کوتاه

 

 

 

 

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم

گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند

گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 23:57  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

وقتی دلتنگ شدی

به یاد بیارکسی روکه خیلی دوست داره

وقتی ناامید شدی

به یاد بیارکسی روکه تنهاامیدش تویی

وقتی پراز سکوت شدی

به یاد بیارکسی روکه به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست ازغصه بشکنه

به یاد بیارکسی روکه توی دلت یه کلبه ساخته

زیباست بخاطر توزیستن وبرای توماندن وبه پای تو سوختن و

چه تلخ وغم انگیزاست دوراز تو بودن برای تو گریستن وبه

عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو وبه دور

ازدستهای مهربانت زندگی چه

ناشکیباست

...

...

...

 

 

 

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

   واسه مشکلاتی که بودش و هست و کم نشد

     گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

       توی بارونی ترین ثاتیه حرفاتو بزن

         گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت

           واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت....

 

 

 

 

دلم برات تنگ شده برای خنده هات برای گریه هات

بر ای حرفات برای قهر کردنت برای اون دستای پر مهرت

برای شیطونی هات خیلی دلم میخواد اون دستای گرمت و

بگیرم خیلی دلم میخواد مثل اون روزا باهات قدم بزنم

ولی همه ی اینا یه آرزوی محاله....محال...

 

 

 

 

عاشقت خواهم ماند بی آن بدانی

دوستت خواهم داشت بی آن که بگویم

درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی

گوش خواهم داد بی هیچ سخنی

در آغوشت خواهم گریست بی آن که حس کنی

این گونه شاید احساسم نمیرد.

نسیم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 10:10  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
 

من از یک شکست عاشقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند .

 شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن .

 می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ،

 باران ، پنجره چشمانم را شسته است !!!

 همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال ، اما من گمان میکنم این

 خیلی خوب است که نمی توانم  ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم .

 بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش معجزه لحظه های تنهایی من است .

 قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش برآید .

 سقف اعتماد تعمیری ست ، مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که

 باید پر باشد خالیست ، نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه ماندنش را .

 مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد

 می آورد و آتش را می سوزاند .

 این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است ، اگر ترانه ها ثمره تخیل بود

 به جنون نمی رسید ، اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی

ست .

 خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد .

 اما همیشه حق با برنده ها نیست ، می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از 

  کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد .

 قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست ، بی علاج ست ، دانستنش آدم را کم کم می کشد ،

 گریه شبانه می آورد آ اما همین است ، خبر کاملا" ناگوار و واقعی ست

                              " اون یکی را جز من داشت "

 سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستری های آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه

 باشد ، گریه می کنم با شکوه ، مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست ، او نمی شنود و نمی داند

 که ماه ، خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست .

 یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته من است :

 چرا ؟!

 

 

 

 

 

با من حرف بزن

 نه از رفتن نه از ماندن نه از دل تنگ نه از قلبی سنگ

               با من از دورنگی ها بگو از احساسات گنگ درونت

 با من حرف بزن

 نه از دوست داشتن نه از دل بستن نه از با هم بودن

               با من از بی وفایی ها بگو از حرف های نگفته قلبت

 با من حرف بزن

 نه از عشق نه از مهر نه از دو کبوتر عاشق

           با من از نیرنگ ها بگو برای قلب سرشار از پلیدیم... 

                         

                                        بگو! دروغ بگو

 با من حرف بزن

 نه از دیدن نه از زیستن نه از تکرار بوسیدن

                                         با من از مٌردن بگو رفتن و تنها شدن !

 یا که از مرداب های انتظار

                 یا خزانی از سپیدی بگو

 با من که دوستم نخواهی داشت!!!

ولی ، فقط ؟!

 با من حرف بزن، حرف!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:24  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
دلم گرفته ""

آنقدر که حدیث دردش

با قلمی که در انگشتانم میچرخد

نگاشته نمی شود ...

تاب فریاد هم ندارم

کاش اندوه سکوتم را می شنیدی ....

 

 

 

 

همه به من می خندند

وقتی می گویم

"منتظر معجزه ام"

می خندند

وقتی اینطور

یواشکی پرده را کنار می زنم

و از پنجره

به در نگاه می کنم

تا روزی

که

تو بیایی....

 

 

 

 

 

 

 

مرا ببخش که نتوانستم عشقمو بهت ثابت کنم.

مرا ببخش که نتوانستم فراموشت کنم.

 مرا ببخش که عاشقت شدم ...

مرا ببخش که جز دل پريشاني چيزي برايت نداشتم

مرا ببخش که حرف گفته را نگفته گذاردم و آن گاهي گفتمش که دير بود

مرا ببخش که يادم اين گونه آزارت مي دهد ... من از خود گذشته ام

مرا ببخش که هميشه مي گويم دوستت دارم 

مرا ببخش اگر مي بينم که نيستي و باز هم از آن چه نبايد ، مي گويم

مرا ببخش اگر دل داده گي ات را براي خود مي خواهم ... من مرده گي

مي کنم

مرا ببخش که دل تنگ ات هستم 

مرا ببخش که سخن از دل مي گويم

مرا ببخش که به وجود کس ديگر حسودي مي کنم

مرا ببخش نمي توانم ز ياد ببرمت... 

مرا ببخش که مي گويم مي خواهم باشي

مرا ببخش که مي خندم وقتي هستي

مرا ببخش اگر وقت بودنت چيزي جز دل داده گي نمي گويم

مرا ببخش اگر از نبودنت ناراحتم ... من یک ديوانه ام

مرا ببخش که برايت نگرانم

مرا ببخش که وقت پريشاني ات از خود بيخود مي شوم

مرا ببخش اگر هر لحظه از روحت ، جسمت و حالت خبر مي گيرم 

مرا ببخش ...

خواهش ام زياد ست و وقت َت اندک

ببخش و ……….. ( نمي دانم مي پذيري يا ......؟)

 

 

 

 

 

 

 

دلتنگتم ،ولي نمي دانم چرا؟

دلتنگتم ،ولي نمي دانم چگونه؟

دلتنگتم ،ولي نمي دانم تا کي؟

:دلتنگتم،ولي نميدانم...

تا هستي دلتنگي را به فراموشي مي سپارم ولي با رفتنت باز هم آهسته صداي پايش را از همان لحظه اول مي شنوم.

با که بگويم از دلتنگيم؟

با آينه؟

با باد؟

با کاغذ؟

با چه کسي بهتر از خودت ؟

نمي دانم اگر که بگويم با رفتنت هر ثانيه از غروب برايم ساعتي مي گذرد.

اگر بگويم با رفتنت هر ساعت از شب برايم خود شبي مي شود.

در باورت مي گنجد يا نه؟

ولي مي گويم شايد که باورم کني.

شاید با آمدنت دلتنگيم را فراموش مي کنم.ولي باز ته دلم آن ترس کهنه ،ترس از رفتنت را حس مي کنم.

پس اگر دلتنگي من ،تو را نيز دلتنگ مي کند چه بهتر که بماني

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 0:51  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
روزی که گفتی می روی لبخندی مات زدم و هیچ نگفتم

و هر چه از خوبی رفتنت گفتی سکوت کردم

و نگفتم رفتنت جز سختی و پشیمانی برایم هیچ ندارد

و نگفتم وقتی رفتی شاید...

و....

و نگفتم دلم برایت تنگ می شود

نگرانت می شوم و برایت اشک خواهم ریخت

وقتی گفتی همه چیز برای رفتن آماده است

شکستم اما

نگفتم که ای کاش نمی رفتی...

و سعی نکردم ماندن را به تو هدیه کنم

می دانستم کوله باری از خاطرات را خواهی برد

که هر بار یادش یک دریا اشک است

نمی دانم این تنهایی، اشک ها و خاطرات، شیرین تر است یا بودنت

و نمی دانم پشیمان باشم از سکوتم یانه؟

هیچ نمی دانم

تنها می دانم که تو دیگر نیستی

و.....

و هرگز فریاد نخواهم زد برگرد و ای کاش

ای کاش می شد...

ای کاش می توانستم

 

 

 

 

 

 

اکنون که می نویسم از تمام شب های تنهایی ام تنها ترم

از تمام دلتنگی ها دلتنگ ترم

هم چون روز روشن بر من هویداست که در مسیر زندگی ات روانه

خواهی شد

و شاید هیچ گاه من در خاطرت نمانم

و من بی شک هر جا که باشم نشانی از تو دارم

که با تو بودن را برایم زنده می کند

تو می روی ومن با لبخند بدرقه ات می کنم

من می مانم و کوله باری ازاحساس تنهایی

می مانم

باز هم مثل همیشه

اما می دانم

در تنهایی هم

با من هستی

 

 

 

 

 

 

 

 

به چه می خندی تو ؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟به

شکست من یا پیروزی خویش ؟

به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد ؟یا به

افسونگری چشمانت که مرا سوخت وخاکستر کرد ؟به چه میخندی

تو؟به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد به فکر خود نیست .

خنده دار است بخند...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 17:52  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
 

 کودک در کنار ساحل مشغول بازی کردن است!

با عروسک خود بازی میکند.

و ان را چنان عاشقانه دوست دارد که گویی زنده است

نگاهش به عروسک دیگر می افتد

عروسک خود را بر زمین میگذارد

و به سوی ان گام بر میدارد

اما ان را بدست نمیاورد - نگاهی به پشت سر می اندازد

اما از عروسک خودش نیز خبری نیست

امواج ان را به دل دریا برده بود

کودک نگاهی به جای خالی ان میکند

شانه هایش را بالا می اندازد و به دنبال توپی میدود

عروسکی که روزی همه زندگی او بود

بخاطر هوس بچگانه ای از دست داد

و امواج خاطرات ان را به قعر دریای فراموشی برد

و کودک بی خیال به دنبال عروسکی دیگر....

فراموش شد عروسک!

به همین سادگی ........

 

 

 

وقتی دهکده ای آتش می گیرد همه دودش را می بینند اما وقتی قلبی آتش می گیرد کسی شعله

اش را نمی بیند.

 

 

 

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند  

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

دل آواره من این همه آواره مگرد

خانه دوست همینجاست اگر بگذارند 

 

 

 

 

 

در سوگم سیاه نپوشید

برایم مجلسی برپا نکنید

برایم گریه و ناله سرندهید

مرا دربیابانی برهوت دفن کنید وسنگ نوشته ای هم برمزارم ننهید

عکسم را قاب نگیرید و دسته گلی با روبان سیاه برای نزدیکانم نفرستید

 اما در سال روز مرگم (نسیم) بر پارچه ای بزرگ بنویسید:

*یک سال از مرگش گذشت،چه ساده به نبودنش عادت کردیم*

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 23:48  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

هنوز حرف دارم ، راستی سلام

 نمی دونم نامه چندمی که به دستت نمی رسه ، یه روز نشستم

همه برگه ها نوشته بودم با حوصله شمردم ، واسه خودمم عجیب

بود که  دونه به دونه تاریخاشونو هم نوشته بودم ، ولی خواستم برای اینکه

دیگه بهت فکر نکنم ، پارشون کنم وقتی شروع کردم دست و دلم لرزید ،

خشک شدم دستم رو روی گونه هام کشیدم ، باورم نمی شد ! قبل از اینکه

پارشون کنم تو بارون اشکام غرق می شدن ،  ....... انگار یه خودکشی بود !

۵ تا برگه پاره کردم ، ۵ بار جون دادم و آخرش هم دوباره تیکه های پاره شده

را  بهم چسباندم تا برای همیشه یادم بمونه ......

 اسم تو یاد تو خاطره تو قامت بلند تو چشمای ....

 میگن بزرگ شدی ، گریه مال بچه هاس ...

 اما بی قراری چی ؟

 بی قراری که دیگه مال بچه ها نیست !!!

 دیدی بالاخره بهت گفتم خداحافظ ، تو سررسید تاریخ اون روز فقط

سکوت بود ، نمی دونستم واسه جدایی چی باید نوشت ؟

 چرا ؟؟؟

 نسیم من که قول دادم  تو فقط باش بجاش منم قول میدم حضورم

هیچ موقع احساس نکنی ...

 کی بر می گردی ؟

 من چه جوری بگم تنها خودت می تونی به این سوال جواب بدی ،

 نه بقیه !

 خسته شدم از این بغض همیشگی نبودنت .......................

 

 

 

 

کاش می دانستی دلم درحسرت دوباره دیدنت

توسینه می سوزه

کاش می دانستی شمع آرزوهای مرا

جدایی تو

خاموش کرده!!

کاش قصه ی تنهاییم را

ازچشمانم می خواندی!!!

حالا چگونه به نبودن همیشگیه تو عادت

 کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                        تقدیم به کسی که هنوزم دوستش دارم

 

 

 

 

 

ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...

تا بداني "بي تو" چه مي کشم

کاش قاصدک به تو مي گفت

و اين پيغام را ميرساند که اميد و آرزوهايم

بي توآهسته آهسته در حال فرو ريختن است...

                                                             تا ابد دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 0:36  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
 

می ترسم دنیا به پایان برسه و من در چشم تو جایی نداشته باشم

می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند

می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند

شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرات برآمدن

ندارد

 

 

 

روزها مي گذرند ساعتها لحظه ها اما بدون حضور تو

 

با يادت در كوچه باغهاي تنهاييم نفس مي كشم

 

روزها مي گذرند و تو نگاه سردت را به من هديه مي كني

 

اي كاش چشمانت هيچ گاه نگفته بود قصه دوست داشتن را

 

روزها مي گذرند بدون حضور تو

 

آخر اي روياي هر شب من كي مي آيي ؟؟؟؟؟؟

 

چقدر در بهار شكفتن دوباره منتظرت بمانم

 

خسته ام با ياد نگاهاي هميشه منتظر با نگاهايت پاسخم را بگو

 

هر وقت دلتنگ مي شويم به آينه ي گوشه ي اتاق نگاه مي كنم

 

نمي دانم چرا رنگ چشمانمان همرنگ هم بود

 

تو گفتي دلهايمان هم رنگ چشمانمان است

 

آري تنها يادگار زندگيمان رنگ چشمانم بود

 

اما تو بگو حالا چرا دلهايمان يكي نيست

 

اي كاش چشمانمان همرنگ هم نبود

 

بيا كه ديريست دلتنگم بيا نگاهاي غريبم را پاسخ بگوي ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 18:4  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

تا به حال مزه ی خداحاظی را چشیدی. . . .؟؟؟؟

چقد دردناکه وقتی داری ازش خداحافظی میکنی.

تا به حال حس کردی چی تو دلت میگذره. . . . ؟؟؟؟

تا به حال فکر کردی چی تو دل اون میگذره . . . . ؟؟؟؟

حالا بگو تو خواستی ازش جدا بشی . . . . ؟؟؟؟

یا نه خودش خواستکه بره . . . . ؟؟؟؟

حس کردی چجوری بغض گلوی آدما میگیره . . . . ؟؟؟؟

همه چیزی که خدا آفریده قشنگه بجز.. بجز.. بجز.. بجز..

 به جز خدا حافظی

 

 

 

من دلم تنگ کسی است که به دل تنگی من می خندد

             باور عشق برايش سخت است ...

ای خدا باز به ياری نسيم سحری.....

                                           می شود آيا ...

 

 

 

 

مرا تصدیق کنی یا انکار ،مرا سرآغاز بپنداری یا پایان ،من در پایان پایان ها

فرو نمی روم...

مرا بشنوی یا نه ، مرا جستجو کنی یا نکنی ،من مرد خداحافظی همیشگی

نیستم ...باز میگردم ،همیشه باز می گردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 17:10  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
درد دل هایم تو را آزرده خواهد کرد، چهره ات با طرح لبخند همیشه دلنشین تر است...

این روزها پر است از دلتنگی ها و پریشانی ها ... این روزها پر است از تپش های مداوم قلبی

که دارد از پا می افتد انگار ... این روزها همه اش تنهایی ست، همه اش بارانی ست، ...

آرزوها همیشه به امید می آیند و به امید می میرند... آرزوها همیشه طرح کمرنگی هستند از

امیدها، از انتظارِ شدن ها ... و نویدی هستند از تلاش ها ...عزیرم می دانی که این روزها...

آروزهای من دارند رنگ پاییز می گیرند؟ امید هایم پرپر می شوند و پاهای تلاشم به رفتن سست

می شوند؟... آبا می دانی که این روزها بیش از هر لحظه دیگری به تو محتاجم؟ ... به بودنت،

به گفتنت، به شنیدنت، به خنده ات، به گریه ات، به عشق ورزیدنت، ... به دعاهای فراموش شده

ات حتی؟ ...

این روزها مشتی از خروار همه روزهاست، این روزها نشانه ایست که باور کنیم بهار در راه

است، این روز ها نشانه ایست که باور کنیم می شود طرحی کشید از باغی در آینده، ... اما چرا

این روزها همه اش زمستانی ست؟ چه شد که این روزها همه اش کابوسی ست به چشم خواب

ما؟ ...

این روزها دلم گرفته است، به سان آدمی که همه ی عمر در خواب بوده است... همه ی جمله ها

انگار معنای دیگری داشته اند... انگار معنای دیگری دارند... همه حرف ها انگار شعارهای

انتخاباتی بوده اند... حالا انگار همه اش قدرت طلبی ست...

این روزها دلم می خواهد بدانم اینجا هم آیا حق گرفتنی است؟ این روزها دلم می خواهد بدانم

کجای پهنای نگاهت ایستاده ام؟ ... این روزها بیشتر از هر لحظه دوستت دارم اما دلم می خواهد

بدانم چرا "دوستت دارم"ها گفتنی نیست؟ ... دلم می خواهد بدانم این سکوت ها یعنی چه؟ ... دلم

می خواهد بدانم این روزها چرا این روزهاست؟ ...

 

 

 

 

بیا ببین که اگر سکوت کرده ام، معنی اش این نیست که حرفی ندارم

معنی اش را تنها کسی می فهمد که بداند بغض چیست..

سکوت تنها چاره ام بود

گر دلم می نوشت، زبانم می مرد

گر زبانم می گفت، دلم می شکست

سکوت تنها چاره ی من بود ..

آنجا که قلبم شکست، یک سنگ، بر دل سنگی کوهی خورد

کوه خندید و سنگ شکست روزی کوه می شکند، خواهی دید..!!

 

 

 

 

 

 

می ترسم از روزی که نامم در میان هق هق گریه هایت شب آویز رویا شود.

می ترسم از روزی که عشق بی بال و پر شود…بمیرد در میان انبوه دل دادگی هایت.

چه معصومانه بخشیدم دلم را بی آنکه بیاندیشم به شاعری که شعر رفتن را سرود. و بی آنکه باور کنم عشق

معنی مبهم فاصله هاست!!!!

خسته ام…خسته از شعری که زمان برایم سرود. . من سوختم از

خواهش ترانه هایم.از ناله های شبانه ام.از عطش نگاهی که بی پروا در چشمان سیاهت سرد

و خاکستر شد… من سالهاست که می سوزم از این دلداگی حتی بیش از آنکه تورا بشناسم!؟

نمی دانم برای بودن در کنارت

به پای کدام واژه بیافتم. کاش می دانستم کدامین جمله آتش عشق را در وجودت شعله ور

می کند. کاش...ای کاش می توانستی ببینی که

من هنوز هم با تو هستم!!!

 

 

 

 

به او بگویید دوستش دارم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است

به صاحب دستانی که گرمای وجود سرد من است به صاحب قلبی که

برای من است به او بگویید نگاهش زندگی را به من آموخت عشق را...

محبت را... زیبایی را...بگویید قلبم همیشه برای اوست.

 

 

 

 

عاشقت خواهم ماند بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت بی آن

كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بی هیچ سخنی گوش خواهم داد

بی هیچ اندوهی در آغوشت خواهم گریست بی آن كه حس كنی

در تو آب خواهم شد بی هیچ گرمایی كنار آشیانه ی تو آشیانه می

كنم و فضای آشیانه را پر از ترانه می كنم می پرسند : به خاطر چه

زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:12  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا

                            دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم    
 

 

روزی از پس تنهایی دل به نگاهت بستم که نمی باید می بستم

به شانه ای تکیه کردم که به خیالم همه تنهایی ام را پر میکرد

غرورم را به خاطرش شکستم و حرف دلم را در جاده تنهایی فقط برای او گفتم

هر شب چشمان بی فروغم به روی ستاره های آسمان بستم

به امید صبح شدن و دیدن ستاره زندگیم که او بود

برای دیدارش بی تاب و بی قرار بودم اما او  هیچ تاب و تبی نداشت

از این بی وفایی آیینه دلم شکست و فروغ زندگی ام بی نور گشت

ای کاش نیومده بودی...

 

 

رهایم کردی و رهایت نکردم!

گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم ...

 

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی

اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگرمی دانستی چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد به من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش می دانستی چقدر دوستت دارم

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ویرانی ست

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غربیه تنها،جز نگاه معصومت

پنجره ای برای زیستن ندارد

وجز عشق بها نه ای

ای کاش می دانستی

 

 

 

 

هیچ وقت ندیدمت و احساست رو درک نکردم

و شاید بیرحمانه پس خواندمت

از او خواسته ام بین خودمان قاضی شود

ولی نه برای حکم دادن

 تنها برای اینکه تو نیز به من حق دهی

ولی نمی دانم چرا همیشه غم تو را باور می کنم

چون تو

 انگار مال من است

و امروز از کنج کلبه تنهایی ام برایت باریدم

خدای من نگهدارش باش

گوش به زنگ شادکامیش خواهم ماند 

به او بفهمان همیشه نگرانش خواهم ماند

چون او از جنس من است و

من شاید نزدیک تر از هرکس به او

دلش شاد

حتی بدون من!

 

 دلم برايت تنگ است. نميداني من از حصار تنهايي خويش براي تو مي نويسم .

 من از قصه ها و درياهايي مينويسم كه تو فراموششان كرده اي .

  از عشقی كه بي هيچ آغازي به پايان رسيد.

 من از غروری می نویسم که قطره قطره چكيد و از گونه های تب دار  و رنگ باخته به زیر

پای رهگذران بی درد  بی صدا شکست

 من هنوز همان پرنده تك نواز عشقم من هنوز همان قايق شكسته بي بادباني هستم كه

 ساحل را در روشنايي كم سوي فانوس عشق تو ميبينم و حتي گاهي براي رسيدن به ساحل مي

گريم .

 گوش كن صداي گريه اش را ميشنوي ؟؟؟

 صداي قلب پاره پاره ام را ميگويم .

 آخر تو ميداني با من چه كردي؟

 تو قلبم را ربودي تكه تكه كردي , تو من را دزديدي من در زير فشار كفشهاي تو شكفتم و

 شايد همان تازه گلي بودم كه زير چكمه هاي باغبان له شد .

 من در جستجوي ابتدايي براي آغاز بودم

و تو

  هميشه ابتدايي ترين واژه براي بيان انتها بودي .

 من به دنبال دستي بودم براي دوباره روئيدن

 دوباره كاشتن

 و تو هميشه همان دستي بودي كه شکوفه مي چيد .

 تو همان احساسي بودي كه هرگز بارور نشد .

 و بعد از تو من همان كبوتر غمگینی بودم که نگاه مات و سردم عظمت درد بیکسیم را به تصویر

می کشید وشکسته بال وخاموش در دام عشق تو

 اسیر ابدی ماندم.



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 15:11  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
نسیم اینو از خدا همیشه می خوام

خدایا عاشقم عاشقترم کن

  

 


لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم.... 


                             تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... 


 تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... 


                     لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان ... 


 كه از قلبم بر قلم و كاغذ میچكد


                    لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ... 


 لمس کن لحظه هایم را ... 


                                 تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم 
         

                     لمس کن این با تو نبودن ها را... 
                     

                                   لمس کن ....

 

 

 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس

كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي

 يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

 يادت بخير

  

 

 

 

مگر فرزند غم بودم که غم شد قسمت من                                      

                                          مگر خون کی خوردم که خون شد دل من

آنکه دائم هوس سوختن دل ما را میکرد           

                                        کاش می آمد و از دور ما را تماشا می کرد

 

 

 این بار حصار کلمات را می شکنم

و دلم را به قاصدک های آواره می بخشم

برای از تو گفتن نیازی به کلام نیست

از تو بگویم که اشک هایم بی بهانه از آسمان کلامم می بارند

واژه ها در رگ سخنم می جوشد

 و جملات در نوک قلمم به رقص در می آیند

وقتی از تو می گویم

زمین رهایم می کند

تا به آسمانی ترین شعرها عروج کنم

و از شاخه ی معرفتت یک بیت بچینم

باز هم می خواهم از تو بگویم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 16:18  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
 مي بيني درماند گي ام را ؟
 مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است ؟
 مي بيني ديگر روياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام
کند ؟
 مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر د يواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند ؟
 مي بيني ؟          
 ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد ...
ديگر حتي باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را کم کند ...
 ديگر آنقدر پشتم سنگين شده است که توان گريستن نيست ...

         اما اي کاش ...        

                                    اي کاش همه را مي ديدي ...


 

 

 


تويي که رويت را  از من بر ميگرداني
به چشمانم نگاه کن
اشکهايم هنوز خشک نشده اند
از چه ميترسي  ,من گناهت را بخشيده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هيچ کينه اي از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرينت نمي کنم
ولی نمیدانم میتوانم حلالت کنم یا نه برايت دعا ي خير ميکنم
دعا ميکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهايت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهايي را حس کني
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کني
پس هرگز نفرينت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگيت ادامه دهي .در کنار هر کس وهر چيز که دوستش داري
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
آنها هميشه نگران تو هستن 
 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 14:32  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
کاش برای حرف زدن 
 

                نیازی به صحبت کردن نداشتیم 
 

                            کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود 
 

کاش قلبها در چهره بود 

  اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد 
 

                 و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم 

 

 

 

 

 

 

دیگر به خلوت لحظه هایم عشقانه قدم نمیگذاری

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت

سنگینی نگاهت را مدت هاست حس نکرده ام

چشمانت سهم من نیست

خوشا به حال رقیبم

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستانم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم میزند

تا به حال نوشته بودم؟

به گمانم نه!

پس اینبار برایت مینویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه میکند

می خواهمت هنوز!!!

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

می خوانمت هنوز

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه های اندیشه ام بشوید

و اینها برای یک عمر شیدایی کردن کافیست

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

دلتنگ شده ام

به همین سادگی... 

 

 

 

 

                          بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

« دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 13:51  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر

من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

 

 

 

 

 

 

 

اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،بگذار عاشقانه تر بگويم :اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،اين روزها ، آرزو مي كنم :اي كاش در كوچه هاي اون روزها مي ماندم ،اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،چه سكوت غمباري !پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...و من دوباره به خود مي آيم :تو ديگر نيستي،و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،و آرزو مي كنم :اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي

 

 

 

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
 
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
...
 
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی! 

گناهت را نمی بخشم ! نمی بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا

نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم!!!!!!

 

 

من برای تو می نویسم با تمام عشقی که به تو دارم که هیچ وقت از بین نمی رود یعنی تا اون روزی که روز مرگمه فقط ...
تو هم هروقت دلت گرفت به من سر بزن و بخوان...
و بدان اینجا تنها برای توست ...

 

بازم می گم دوستت دارم نسیم از بینهایت تا.......

ولی دوست داشتن که تا نداره نسیم......

پس اینجوری می گم که تا نداشته باشه دوستت دارم گلم


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 14:40  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

مطمئن باش برو


ضربه ات کاری بود


دل من سخت شکست


و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی


به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود


وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود


تو برو


برو تا راحت تر تکه های دل خود را


آرام سر هم بند زنم

 

 

وقتی بی قرار بود می گفتم:

نگران نباش همه چیز درست

می شود ...

همه چیز درست شد ...

او رفت ...

حالا که بی قرارم ...

هیچ کسی نیست که بگوید نگران نباش ...

همه چیز درست می شود

 

 

 

پسرک بي قرار بود،مي خواست بنويسه دوستش داره اما.......اما دستش مي لرزيد و قلم رو مي انداخت.پسرک پريشون و تنها بود وباور نداشت ديگر دستانش خالي مانده...

کنج اتاق بود و گريه مي کرد و چيکه چيکه آب مي شد.به اين فکر بود آيا فردا آفتابي هست؟يا نه.پنجره هاي شادي رو بسته بود و به تمام عمرش فکر مي کرد.رو برگه هاي خيس از اشک مي نوشت نامرد و گاهي اوقات مي نوشت حلالي به تو تبريک ميگم.خيلي بي قراري ميکرد و هق هق گريه هاش و دل زدناش سكوت پر ستاره شب بهاري بهم ميزد.

مي نوشت اي بي احساس چرا رفتي؟چرا؟........

پسرك نوشت با دستاني سرد و لرزان ۴قاتل من را كشتند ،۴قاتل كه ۲نفر ميدونستن اگه بخوان من ميميرم و خار ميشم اما كارشون رو كردن...اما ۲نفر دگيه بي خبر بودن ،بي خبر از مني كه اين حا بي قرار و عاشق با خاطرات زنده ام و نفسام هم نفس ابره نفس ميكشم.اولين قاتل من دختري بود كه مي خواستم كه به اون ميگفتم خانومي كه تموم قلبم،احساساتم،وجودم،عمرم را به پاش گذاشتم اما با جا گذاشتن قلبم جواب منو داد......

دومين قاتل من دوست خانميم بود كه بي خبر اومد و منو كشت و سومين قاتل رو به خانميم معرفي كرد و در آخر.....

چهارمين قاتل خداست......

خدايي كه من هميشه به او توكل مي كردم و هميشه به اون رو مرحم خودم ميدونستم.حتي عشقمو با خدام قسمت كردم كه نگه ناشكرم اما اين خدا با خانوميم منو بي قرار كردن.خار و پوچم كردن...دلي كه ساده دادم به سادگي به من شكسته پس دادن و اشك و بي تابي شبانه و هزار غم غصه به من دادن...حالا با كي دردودل كنم،خدا؟؟؟؟؟خدايي كه منو كشته؟؟؟خود خدا منو زير شلاق غم و تنهايي زد و زندونيم كرد.خدا ديگه نه...........

 

 

 

 

تقصیر من بود همه چی و هر کاری که گفتی کردم و همیشه کوتاه اومدم.

کاری کردم که فکر کردی اونقدر عاشقت هستم اونقدر خاطرتو می خوام که

نباید دست و دلت برام بلرزه ولی صد افسوس که میفهمی اشتباه کردی

ولی کی ؟

زمانی که دیگر خیلی دیر شده خیلی  و فقط افسوس و حسرت برای

روزهای از دست رفته

 که خودت قدرش را ندانستی و هیچوقت نمی دانی.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 16:43  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

نگاه‌هایم

حرف‌هایم

و سکوتم

نه!

هیچ یک اثری نداشت

همه بی اثر بود

می‌رود

بدون نگاهی

و من فکر می‌کنم

و به یاد می‌آورم

روزی را که گفت: " من هستم٬ تو هم باش "

نگاهی می‌کنم

من هستم

اما او ...

می‌نشینم

در کور سوی کوچه‌ی تنهایی

روزها به صبر

شب‌ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند: چون می‌گذرد غمی نیست

گذشت

اما با غم

گفتند: این نیز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه کنم؟

به چه شوقی!

به چه امیدی !

گذر عمر را تماشا کنم !

در انتهای کوچه‌های تنهایی

حرف آخر:

خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم که.......

خیالت آمد
 
 
 
 
 
 
 
  
چرا نگاهت آنقدر غمگین است؟ 

لبخندهایت آنقدر تلخ و غمگین است؟

چرا چشمهایت همیشه بارانی است؟

و من میدانم آنچه در تو می گذرد.

همه عشق است و فسون.

و در دنیای بی هم نفسی
 
رهگذری می آید

 
که تو را تا اوج جنون می رقصاند
 
و در میان بی خبری
 
تو را به دست زمان می سپرد
و تو می مانی و تو
.
و آن وقت می گویی
 
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا

لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس

كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و

تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی

كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی

چرا چشمهایت همیشه بارانی است .......
 
 
 
 
 
 
 
 

آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

می رسد روزی كه بی من لحظه ها را سر كند

می رسد روزی كه مرگ عشق را باور كند

می رسد روزی كه شبها در كنار عكس من ،

نامه های كهنه ام را مو به مو از بر كند .

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 15:31  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 

بازهم این چنین آشفته ام و می دانم که

 آرامشی در پی نیست


ای کاش که حتی برای لحظه ای چند آرامشی

قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت

بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را

اما این بار بی حضور تو

عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام

این روزها دگر چشمم نمی گرید

این روزها دلم می گرید

کاش بودی تا چتری می شدی برای دل بارانی

ام

نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست

اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می

 

کند

سست و خسته و خموده ام

بی اختیار برایت می نویسم

چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است

می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای

من نیست و آرامم نمی کنی

 

 

 

 

 

 

 

 

باز هم آمدم و

 

پرسه زدم تمام کوچه پس کوچه های نیامدنت

را

دلتنگم

و تو تمام اشکهایم را حماقتی بچه گانه نام

می گذاری

گریه می کنم

پاهایم دیگر نای رفتن ندارند

می دانی چند بار این کوچه را دور زدم و

تو نیامدی ؟؟؟

لحظه ها بغض می کنند

هوای من را که نداری

هوای دق زدگی لحظه هایم را داشته باش

بی من کجا رفتی؟

چرا تو بی من می توانی

ولی من بی تو

ناتوان ترینم؟؟


حرفهایم بی پاسخ ماند

نگاهم در تاریکی پوسیدو بغض راه گلویم را

بستو قلبم سرد شدو ذهنم آب شد، همه چیز در

درونم از هم گسست جز ...حضور تو

تنها به من بگو تا به کی نامه های بی

جواب را در گنجینه این خانه بسوزانم

تا کسی نفهمد که من تنهایم...؟

 

 

 

 

 

گناهم را نمی دانم تقاصم را سبکتر کن

مرا اینگونه آزردن خدا را خوش نمی آید

مرا از غم رهایم کن جوابی ده مرا یارا

که این سان بودن ومردن خدا را خوش نمی آید

مگر گناهم چیست که اینگونه سزاوارم

که هر شب خون دل خوردن

خدارا خوش نمی آید

خدارا خوش نمی آید

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 16:40  توسط مهدی(یه عاشق تنها) | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگو برا خاطر عشقم نوشتم komak12 برا خاطر اینه که از امام زمان کمک میخوام برا خاطر رسیدن به عشقم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...اگر عاشقانه مردن را بلد نيستيم لااقل عاشقانه زندگي کنيم یا امام زمان (عج)

نوشته های پیشین
هفته چهارم بهمن 1391
هفته اوّل مهر 1391
هفته دوم شهریور 1391
هفته چهارم مرداد 1391
هفته اوّل مرداد 1391
هفته دوم تیر 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم اسفند 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم مهر 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته دوم بهمن 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته دوم آبان 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته اوّل مرداد 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته سوم خرداد 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته سوم اردیبهشت 1389
هفته چهارم فروردین 1389
هفته سوم فروردین 1389
هفته سوم اسفند 1388
هفته دوم اسفند 1388
هفته چهارم بهمن 1388
هفته دوم بهمن 1388
هفته چهارم دی 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته دوم تیر 1388
آرشيو
پیوندها
همه چي هست (فاطي)
عاشقانه(الهه)
قلب خسته (اجي فاطمه)
عشق خفته(علیرضا)
بی تو هرگز
دل بهونه ها
عاشق تنها (زهره)
فرشته آب (آنیتا)
عاشقانه منتظرم(خاک ره یار)
مهدیسا
نگار تنها
دوستی تا نداره
عشق و باران
ازهار
نگین
رحیل
یلدا جون
هستی ناگزیر
خواهر کوچولوی خودم یه عاشق(رهگذر تنها)
رهگذر تنهای عاشق
به کدامین گناه !!!(زندگی جاریست)
خنجر تنهایی
حنا
وب شخصی فایی و محسن
تنهاترین عاشق
سولماز جونم(عشق سیاوش خیرابی)
یوسف
خودم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM